از هر دری...
پراکنده گویم کلامی |
|
Wednesday, April 30, 2003
تقدیم به...
همه آن ها که حرمت و آبروی انسان را محترم می دارند، و خطاب به هر آن کس که روزی ندایی با او به سخن بوده است... : در دوردست کليد گمشدهای گريست هنگامی که بی جستجوی او با زور دروازه شهر را شکستند. در جلو چشمان آسمان ابر را ، در جلو چشمان ابر، باران را، در جلو چشمان باران خاک را دزديدند و در خاک نيز چشمانی را پنهان کردند که دزدها را ديده بود! شيرکو بیکس/دره پروانه/ ترجمه از کُردی:محمد رئوف مرادی به همت شوان عزیز.
با نگاهی تازه
به دنیا نگاه کردن، کار بسیار دشواریه. مخصوصا زمانی که قرار باشه حاصل این نگاه، دیگر گونه رفتار کردن باشه... . ئه سرین عزیز، همچون همیشه خوب نوشته ای، و شاید خوبتر از همیشه... . با اجازه تو، گوشه ای از نوشته ات رو با تغییراتی چند اینجا باز نویسی می کنم. امیدوارم که اجازه داشته باشم... . "ادعاي روشن بيني و شعور داريم ولي باز وقتي يه جايي به مذاقمون خوش نيومد جانماز آب مي كشيم. انعطاف پذیری و پذیرش تفاوت ها خوبه، ولي براي همسايه! که تفاوت های من رو بپذیره... . و ستایشم بکنه... . متفاوت باش ولي يادت باشه كه زياد با من و باورهای ذهنی من فرق نكني كه به چشمم بياد! هر جور فكر مي كني درسته رفتار كن ولي يادت باشه كه يه وقت معیارهای ذهنی من رو بهم نريزي! که اگه اینطور بشه به خودم اجازه می دم به سختی قضاوتت بکنم... . ما كه تو جمع متفاوت و فرزانه خودمون، خودمون به خودمون رحم نمي كنيم و تفاوت های میون نگاه ها و رفتارهای خودمون رو نمی پذیریم، از بقيه اي كه متفاوت و فرزانه و اهل مطالعه و روشن فکر نيستند چه انتظاري داريم؟ ادعامون مي شه كه متفاوتيم؟ ادعامون میشه که روشن فکر و دموکراتیم!؟ (اصلا کی گفته که من و تو فرزانه ایم!؟) درسته فقط ادعامون مي شه!... تفاوتي وجود نداره. همون شاهزاده کوتوله ایم که از تخت سلطنت باز مونده... . يك كم به افكارمون رنگ و لعاب داده ايم و از گفته ها و نوشته های این و آن کُد می آوریم، ولي عملي در بين نيست! من تفاوت دارم و دموکراتم و به قضاوت دیگری نمی نشینم، ولي دوست ندارم كه نزديكترين و عزيزترين افراد دور و اطرافم هویتی مستقل از ذهنیات من داشته باشند و همچنان محترم بمانند! من تفاوت دارم و متفاوت بودن رو دوست دارم ولي دوست ندارم تفاوت های دوستام با من، بِهِم احساس سنت شكني بده! سنت هایی که من در ذهن دارم. من تفاوت دارم و متفاوت بودن رو دوست دارم ولی دوست ندارم و نمی پذیرم که کسی با من - من بزرگ و فرزانه - و معیارهای ذهنی من متفاوت باشه... . اينارو كه به كسي نمي گم! هنوز مي گم من فرق دارم ولي ته دلم اينا هست، خيلي هم قوي و پُرنور. فقط زماني آشكار مي شه كه يكي از همون فرق داشتنها زيادي خودش رو نشون بده، یا زیادی به چشم من بیاد، یا من تصور بکنم که ممکنه فرقی وجود داشته باشه و ... . من فرق دارم، مخالف نبود برابري حقوق هستم، و به هزار و یک زبون فریاد می زنم که من از همه شما برابرترم... . من فکر می کنم که مي دونم آزادي يعني چي، و آزادي مي خوام. و هم الان برای خودم آزادیِ قضاوت کردن دیگری و ... را قائلم!!! برای من، آزادی یعنی این که من بتوانم عالم و آدم را قضاوت بکنم. معیارهای من متر همه عالم باشند! من فکر می کنم که مي دونم، و همه این حرف های قشنگ آزادی خواهانه و روشنفکرانه و ... را فقط جلوي ديگران مي گم تا منِ خودشیفته ام رو ارضاء کرده باشم... ." من که فرزانه ای قرزانه تر از همه فرزانگان عالم ام. Tuesday, April 29, 2003
نازنین نازنین،
از بابت فال زیبایی که گرفتی ممنونم... . باز هم از این کارا بکن... . راستی، خیال نداری که بیای این فرم ها رو بگیری!؟ پ.ن. کاوه کی میاد!؟ گلسو کی وبلاگش رو راه می اندازه!؟
رکسانای عزیز،
خوشبختانه زندگی ام به تدریج در مسیر خوب و مناسبی قرار می گیرد. به خصوص شرایطم به نسبت سال گذشته رو به بهبود است. خوشبختانه دندون دردم هم با توجه به شناخت ریشه درد رو تعدیل است. بی خوابی های شبانه و شب کاری ها را از من بگیرند که دیگر هماد نخواهم بود... . پ.ن. ضمنا بین روند رو به بهبود و موقعیت خوب تفاوت بنیادین وجود داره... .
جایی باید بروم و بسیار دیرم شده است... .
باقی نامه ها در فرصتی دیگر... . مجددا از همه تان سپاسگزارم.
ئه سرین عزیز،
در خصوص اعتراض و اعتصاب گفتی، بهانه ای به دستم افتاد که در اولین فرصت (احتمالا همین امشب) مطلبی را در رقم آباد بنویسم. اما کوتاه بگویم که به طور معمول قهر، تحریم، و اعتصاب مرام من نیست. پ.ن. من این گونه از رفتارها رو تنها تحت شرایط ویژه ای تایید می کنم، که در این مورد خوشبختانه آن شرایط محقق نشده است.
ندای عزیز،
از دیدن کامنتت خوشحال شدم، ولی 6=1+5. راستی، نوشته هایت اخیرت را در وبلاگت می خواندم، که همچون همیشه بسیار خوشم آمد. موفق باشی.
جوجو جان،
گفتی که دل شکسته ام، و از وقفه ای که دو نوشتن هایم به وجود آمده است پرسیدی... . حق با توست، آن نوشته بخصوص را با دلی آزرده (و نه شکسته) نوشته بودم، اما آزردگی خاطرم دلیل ننوشتنم نبود. خوشبختانه به نیکی گرفتار بودم... . راستی...، جایی می خواندم که عطار در شرح احوال بن عبدالله تستری از زبان وی می گوید: اصول ما شش چیز است: - تمسک به کتاب خدای - عزوجل - اقتدا به سنت رسول - علیه السلام - خوردن حلال - بازداشتن دست از رنجانیدن خلق، اگر چه تو را برنجانند - دور بودن از مناهی - تعجیل کردن به گزاردن حقوق بعد هم می افزاید: اصول مذهب ما سه چیز است: - اقتدا به رسول در اخلاق و افعال - و خوردن حلال - و اخلاص در همه افعال. از ششتای اول، سه تایشان را مدعی ام، و یکی دیگر را ... . اما معترفم که رسم پایبندی به دو اصل از آن همه را هم نمی دانم. از میان سه اصل ثانی هم، می کوشم به دو تایشان وفادار بمانم.
علی عزیز،
بخاطر ابراز محبت و دقت نظرت ممنونم. همونطور که می دونی به شدت گرم نوشتن کتاب "می خواهم برقصم" و آماده کردن چند مقاله در خصوص مدیریت استراتژیک (تفکر استراتژیک) بودم. هستم. این همه، ضمن آن که شادی درونی ام را صد چندان کرده اند، تمایلم را به تنهایی و خلوت افزون کرده است. اگر که می بینی هماد چون گذشته نمی خندد، و یا دستهایش را به هر بهانه نمی گشاید و به سادگی گذشته به رقص نمی آید، یکی از مهم ترین دلایلش همان است که گفتم. باقی فضایا هم روزی حل خواهد شد. نگران نباش. من هم نگران نیستم. اما! دوست من، علی، اگر که در این مدت رفتار ناخوشایندی از من دیده ای من رو ببخش. قصد کم توجهی و رنجوندن هیچ کدام از شما دوستان را نداشته ام... . علاقه مندم که با خودم تنها باشم، بخونم، فکر بکنم و بنویسم... . تو که از وضعیت زندگی و تحصیل من مطلع هستی... .
مجددا از همه شما تشکر می کنم...
همین الان دارم یک به یکِ نوشته های محبت آمیزتون رو می خونم. برای هر کدومتون نامه ای کوتاه، به رسم پاسخگویی و تشکر خواهم نوشت. هماد پ.ن. اما! اجازه بدین اول یه فال حافظ رو که گرفته ام اینجا بنویسم... . فال این بود: هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز روندگان طریقت ره بلا سِپُرَند رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز غم حبیب نهان به ز جستجوی رقیب که نیست سینه ارباب کینه محرم راز اگر چه حسن تو از عشق غیر مستغنی ست من آن نیَم که ازین عشقبازی آیم باز چه گویمت که ز سوز درون چه می بینم ز اشک پرس حکایت که من نیَم غماز چه فتنه بود که مشاطه قضا انگیخت که کرد نرگس مستش سیه به سرمه ناز بدین سپاس که مجلس منور است به تو گرت چو شمع جفایی رسد بسوز و بساز غرض کرشمه حسن است ورنه حاجت نیست جمال دولت محمود را به زلف ایاز غزل سرایی ناهید صرفه ای نبرد در آن مقام که حافظ بر آورد آواز تازه شاهد هم این بود: شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست صلای سرخوشی ای صوفیان وقت پرست اساستوبه که در محکمی چو سنگ نمود ببین که جام زجاجی چه طرفه اش بشکست بیار باده که در بارگاه استغنا چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست ازین رباط دو در چون ضرورت است رحیل رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست مقام عیش میسر نمی شود بی رنج بلی به حکم بلا بسته اند عهد اَلَست به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش که نیستی ست سرانجام هر کمال که هست شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر به باد رفت و ازو خواجه هیچ طرف نبست به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید که گفته سخنت می برند دست به دست Sunday, April 27, 2003
من زنده ام...
از محبت های همه شما هم سپاسگزارم... . شاید از فردا دوباره نوشتم... . شاید از پس فردا... . شاید... . Monday, April 21, 2003
وبگرد در بند... .
در همین ارتباط، BBC مطلبی با عنوان "بازداشت يک وبلاگ نويس در ايران" نوشته: سينا مطلبی، روزنامه نگار سينمايی مقيم ايران كه يک وبلاگ شخصی به نام "وبگرد" را نيز اداره می کرد، روز يکشنبه 20 آوريل بازداشت شد. این هم خبر شنیداری...، به روایت حسین آقای درخشان. راستی... .
می دونم که...
چه محبتی داری می کنی و می دونم که در چه شرایط دشواری قرار داری... . می شناسمت که می گی: "اینها رو بخاطر دل خودم انجام می دم و به بقیه کاری ندارم... ." من هم دلم می خواد که به عنوان یکی از ذینفعان اصلی این مجموعه از اقدامات تو، حداقل مراتب تشکرم رو اعلام کرده باشم. صمیمانه هم امیدوارم که بتونم در یه موقعیت خوب، مجموعه زحماتت رو جبران بکنم. نمی دونم، ولی شاید در این موقعیت بهترین کاری که کسی چون من می تونه انجام بده؛ سکوت، تظاهر به بی تفاوتی و عدم موضع گیری نسبت به کرده ها و گفته های تو باشه... . رفتار مستقل. (لعنت به استقلالی که اینجوری تعریف میشه... .) اگر که خلاف این فکر می کنی بهم تلفن کن و بگو. پ.ن. در این دنیای ویرچوال، دستهات رو می گیرم و به گرمی می فِشُرَم... . ممنونم. Sunday, April 20, 2003
آمده بودم که...
لینک وبلاگ یکی از بهترین دوستام رو بذارم، ولی... . آخه چرا این داداش شما آدم رو سر کار می ذاره!؟!؟!؟!؟ Friday, April 18, 2003
مرا ببوس..... مرا ببوس .............برای اخرين بار ............خدا تو را نگهدار ........ اين اهنگ که خدمت حضورتون هست من از بچگی این اهنگو دوس داشتم . يادمه ۱۰ سالم بود که ۱ جلسه معلم پيانوم گفت از اين هفته شروع ميکنيم به اهنگ زدن .بعد گفت حالا چی کار کنيم ؟(منظورش اين بود که از چه اهنگی شروع کنيم ). من البته منظورش رو در اون لحظه فهميدم و سريع گفتم مرا ببوس(منظورم اين بود که اين اهنگو شروع کنيم ). معلم عزيز هم با شيطنت يه نگاهی به من انداختن و گفتن ديگه از هين حرفا نزنيا اين دفه به کسی نميگم !!! . يادمه توی اون سن و سال به قدری خجالت کشيدم که بغض تمام گلوم رو گرفت .
لینک های سمت راست وبلاگم را کمی تغییر داده ام... .
اگر در خصوص این تغییرات، و لینک هایی که به وبلاگ هاتون داده ام، نکته ای به نظرتون می رسه که باید اعمال کنم لطفا برام پیغام بذارین یا این که E_mail بزنین. Thursday, April 17, 2003
اینجا رو...
هوم... مي دونين؟ زمان ما هم عين همين رسم وجود داشت. پ.ن. محمد، داستان روی کول هم پریدن های آقایان فارغ التحصیل دهه چهل را می نوشتی... . درضمن، نکنه که یه وقت خدای ناکرده کامنت دونی ات را درست کنی ها... ! پ.ن. یه چیز دیگه هم می خواستم بگم که یادم رفت... . پ.ن. ساعت 5:10 صبح ایت و من هنوز بیدارم. برق چیزی به رعد می گه و رعد هم بر می گرده جوابشو میده... .
دیوونگی که شاخ و دُم نداره... .
الان ساعت 3:10 صبح پنج شنبه است. از خواب بیدار شده ام که چند کلمه ای در خصوص مفاهیم توسعه (Development)، تعریف (Definition) و تشریح (Describe) بنویسم. حالا این که این لغات چه ربطی به هم دارند و چرا من باید در خواب راجع به این گونه از مسائل فکر بکنم و ناگهان از خواب بیدار بشوم که در خصوصشان بنویسم را... از خودم هم نپرسید. دیوانگی که شاخ و دُم ندارد! تازه فردا صبح ساعت 8:00 هم کلاس دارم!... Wednesday, April 16, 2003
شرح ...
وصف موقعیت: محل: حمام - ساعت: تقریبا 8:30 شب - هوا: مرطوب و بخار آلود - وضعیت پوشش: عریان - وضعیت جسمانی: مستعد سرماخوردگی - توضیح تکمیلی: مستقل از خاوناده و به تنهایی زندگی می کنید. وصف واقعه: در حمام بسته است. دستگیره در به آزادی می چرخد و معلوم است که محور دستگیره از سمت دیگر در خارج شده است. در باز نمی شود. تلفن زنگ می زند و ... میهمانی در راه است. شما بودید چه می کردید!؟
یه دنیا انرژی مثبت!!!...
همین الان از کارخونه سایوان صنعت میام... . مهمون دوستم امیرحسین بودم، مهندس امیرحسین علیمیرزایی معاون تحقیق و توسعه کارخونه سایوان صنعت. رفته بودم که با تجربیاتشون آشنا بشم. تجربه توسعه تعریف و تغییر ساختار واحد R&D. امیدوارم که بتونم از نقطه نظراتش برای جایی که به احتمال قریب به یقین در آینده ای نزدیک در اونجا مشغول به کار خواهم شد استفاده بکنم. اونچه رو که تعریف می کرد اصلا باور کردنی نبود!!! حتی اونچه رو که می دیدم!!!... . غرق شگفتی، تنها به تحسین ناباورانه اونچه که می دیدم و می خوندم مشغول بودم!... یه دنیا کار مثبت، و یه دنیا تغییر، تحول، به سازی و پیشرفت! یه دنیا افتخار... . امیرحسین، دوستان همکار سایوان صنعت، تبریکات صمیمانه ام رو بپذیرید.
اینجوری باشه شیرینی می دم!
بعد از چند هفته کار سخت و فشرده، بی خوابی، درد دندون، شعر خونی و تلاش بی وقفه در مهار زدن به دل بی قراری که کوس رسواییش در همه عالم پیچیده...، امشب می تونم که به آسودگی بخوابم. اتفاقا خیلی هم خوابم میاد، ولی به قدری از نتیجه جلسه امروز هیجان زده ام که خوابم نمی بره... . خدا رو چه دیدید!؟ یه وقت دید که مجبور شدم به همه تون شیرینی بدم. یه شیرینی مفصل!!!... این چند وقته گذشته مطالب زیادی بوده که می خواسته ام بنویسم و ننوشته ام. همه اش با خودم می گفتم بعد از تحویل پروژه... بعد از تحویل پروژه... . بعد از... ... الان که پروژه را تحویل داده ام، همه آن نوشتنی ها از خاطرم رفته اند. همیشه همینطوره... . وقتی که کار داری یه دنیا بهونه برای فرار از کار به سراغت میاد. وقتی که بیکار و می تونی با آُودگی فراغ نسبی خاطر به مسائل و امور زندگیت برسی، هیچ کاری برای انجام دادن به خاطرت نمیرسه... . به هر حال از این لحظه (مگر فردا صبح که باید به دنبال چند کار بانکی و ... بروم) تا پایان هفته و خودِ خودِ روزِ یکشنبه بی کارم. حالا می تونم اشعار خونده شده رو تایپ کنم، ظرف ها و لباس هام رو بشویم، کوله ام رو بردارم و به کوه بروم، و ... . گفته بودم زندگی زیباست... . پ.ن. راستی امروز - روبرویِ دفترِ محلِ کارِ احتمالیِ آینده ام - یه آشنا دیدم. مدت ها بود که همدیگر رو ندیده بودیم. نسبت به آخرین باری که دیده بودمش کلی تغییر کرده بود... . اگه یه جو شانس داشتم می تونستم امروز عصری باهاشون برم کوه... . از دستم رفت! می دونم. Tuesday, April 15, 2003
خلاء کار...
رو، به عنوان یه عامل مهم هویت ساز در زندگی فردی و اجتماعی، به شدت احساس می کنم... . اگه نتونم زودتر برای این مساله یه راه حلی پیدا بکنم،... . ما رفتیم دنبال کار....! خدا نگهدار. پ.ن. ساعت 5:50 صبح سه شنبه. Monday, April 14, 2003
بوی آشنا میاد...
و من بی قرارم... . کلاغ سیاهه خبر آورده که بالاخره شیرین و پویا هم وبلاگ زده اند... . آدرس وبلاگ هاتون رو برام mail بزنین، یا که offline بذارین. منتظرم... . پ.ن. حالا باید منتظر وبلاگ پسرخاله های ئه سرین باشیم.
می دونم که صدای من به جایی نمیرسه...
هدیه ای برای سروش عزیز، به مناسبت همه صحبت هایی که در این خصوص با هم داشتیم.
نامه ات که به دستم رسید...
سرخوش، کوله ام رو برداشتم و زدم به کوه... . هوای لطیف بهاری، صدای روح نواز رود، و گنجشک هایی که میون درخت ها می خوندن... . دلم - شاد و کودکانه - با اونها هم آواز بود... . بر تختی نشستم و نامه ات را که پیش تر بارها خوانده بودم، باز خواندم. همچون همیشه زیبا نوشته بودی. موجز، روان و دل نشین. داستانت، داستان سکوت بود ... سکوت و شگفتی های بر زبان نیامده... . داستان لب های فرو بسته و... سخنان ناگفته. - رازهای نهفته - با خود می گویم: "این دُر همیشه در صدف روزگار نیست. نمی ماند!!!... نمی گذاریم که بماند... . نه من، و نه تو... ." به یاد ابتهاج افتادم که می گفت: "جام جهان ز خون دل عاشقان پر است." و می شنیدم که با هم می خوانیم: "سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع زین داستان که با لب خاموش می کنی"... . از تخت برخواستم... آغوش گُشودم... چرخی زدم... و به صدای بلند خواندم: "دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت..." ... نگاه های خیره و پرسشگر اطرافیان براندازم می کردند... . می دانستم که فهمیده اند. می دانستم که از من می گویند و از آنچه که همه وجودم را فرا گرفته است... . می دانستم که از ما می گویند و آنچه میانمان می گذرد... . و این همه، برایم اصلا مهم نبود... . پی قلم و کاغذی بودم که برایت نامه ای بنویسم. دلم می خواست... . دلم می خواست که به افتخارت شعری بگویم. دلم می خواست دست هایت را توی دست هایم بگیرم، به چشم های همیشه زیبا و گویایت نگاه کنم، و... بخوانم و بپرسم: "در ساغر تو چیست که با جرعه نخست هشیار و مست را همه مدهوش می کنی" می خواستم که برایت از سحر قلمت بنویسم ...، و از دلی که بی تاب دیدار روی توست... . ... - بفرمایید آقا... این قلم و، این هم کاغذ که خواسته بودید... . قلم رو به دست گرفتم و بر کاغذ اَش نهادم. خواستم که بنویسم. بنویسم و به همه آنها که در دل دارم اعتراف کنم. خواستم... . ... همه آن چیزها را که در ذهن داشتم از خاطرم می گریزند. کلمات به کنار هم می نشینند، ولی از معنی تهی. زبانم بند آمده است. قلمم خشک شده است و کاغذ... . دل آزرده، بر می خیزم و راه خانه در پیش می گیرم. کوله ام سنگین است و کلامِ بر قلم نیامده، شور و عشق نهان مانده، اشک می شود و در چشمانم حلقه می زند. خود را می شنوم که از زبان نگاه می خوانم، با تو. ... اکنون به خانه رسیده ام. بی درنگ کوله از دوش بر می گیرم و بر کاغذی که نامه ام به تو خواهد بود می نویسم: "می دانی و می دانم که این کلام بر زبان خواهد آمد. مُهر سکوت از لبانمان برخواهیم چید، وَ با افتخار و به بیانی بُلند و رَسا بر زبانش خواهیم راند!... ...و خدا می داند که گفتنش برایم چه سان شیرین است... ." کاغذ را تا می کنم، در پاکتش می گذارم. تمبر می زنم و در آن جیب که بر سمت چپ سینه ام تکیه دارد می گذارم. لبخندی بر لبانم می نشیند و با تردید می پرسم: "شنیدنش هم برای تو به همان سان که گفتنش برای من شیرین است، شیرین خواهد بود!؟" سرخوش برمیخیزم... دست می افشانم... می خوانم و چرخ می زنم... . Sunday, April 13, 2003
تا به ساعت 6:30 صبح ...
دقایقی باقی ست. بالاخره کارم تمام شد. می روم که دو ساعتی بخوابم. بیدار که شدم کارهایم را برای آخرین بار مرور می کنم و می روم که ... . برام دعا کنین. به این کار نیاز دارم... . راستی...، یک بار دیگر هم کتریم... . دو بار پشت سر هم. در کمتر از 6 ساعت....!!!
چند دقیقه پیش تقویم ورق خورد...
و من بیست و چهارمین روز فروردین ماه رو در شرایطی شروع می کنم که فارغ از همه آلام دنیا در رخت خواب خود دراز کشیده ام. چراغ های اتاقم را مگر آن که هم چراغ مطالعه ام است و هم چراغ خوابم، خاموش کرده ام. بالشی را در آغوش دارم و ... . هوا، خنکای مطبوعی دارد. چشم هایم را می بندم. کسی را می بینم که در آب غوطه ور است. پیش می روم. هر چه که نزدیک تر می روم، آشَناترش می یابم. هوا نم دارد و قطرات آبی را که از روزنه های لباس نفوذ می کنند، بر بدنم احساس می کنم. آب، در بَرَم می گیرد. در بَرَم گرفته است. خود را می بینم که در آب غرقه می شوم. می خواهم که فریاد بر آورم... . می خواهم که خود را از دام این عمق خوفناک بِرَهانَم. می خواهم تن نیمه جانم را بر آن سطح آسودگی برسانم... . سخت تقلا می کنم. به سختی دست و پا می زنم و ... . دستم را که از آب بیرون آورده ام، در هوا می چرخانم. به امیدم که دستان یاری دهنده اش، دست نیازمندم را بگیرند. می خواهم که نامش را فریاد کنم. نیازی را که به او دارم را... . می خواهم که گرم در آغوشم بگیرد. می خواهم که تنگ در آغوشش بگیرم. کسی را می بینم که در آب غوطه ور است. پیش می روم. پیش تر... . به دام گرداب در می آیم و ... . امیدی نیست. تن را به جریان آب می سپارم. به من گفته اند خود را به جریان بسپار که تغییر آنچه مقدر است... . از این ورطه جان به سلامت خواهم برد!؟ بیم ناک شدم. هراسان بانگ برآوردم: "کدامین دست ناپاک، کدامین نامرد نابکار به این جای گه ام افکند!؟" کسی در آب غوطه ور است. کسانی در آب غوطه ورند. نیک بنگر، انگار که همه عالم ... . ببین... این منم. می بینی؟ آن دگر هم ... . همه مان غریق دریای عشقیم. از بند خود رها شده، جِماد زمین را ترک گفته و در این سیال بی منتها غوطه ور... . در خاطر ندارم که به پای خود بدین جایگه آمده ام یا که به تدبیر دیگری. در خاطر ندارم و بی پرده بگویم که برایم هم اصلا مهم نیست. بر زمین که بودم، استواری اش دلگرمم می کرد. بر زمین که بودم سنگی بود که بر آن می نشستم. غاری که بر درش به پناه می رفتم، و کوهی که از آن به فراز می رفتم. دشتی بود که بر فرودست دامان گسترده بود، و رودی که از غار تنهایی من و بی کران حاصلخیز او عبور می کرد. سیراب مان می کرد و به افق راه می گشود... . روزی که رود را یافتم، و لذت تن سپردن به آن را تجربه کردم، روزی که رود به آن بی کران حاصلخیزم رساند. آن روز که آفتاب گرم تر از هر روز و همیشه می تابید، چنان از خود بی خود بودم که ندانستم چه کس و یا چه چیزی به این دریای بی کرانم رسانده است. کسی می گفت: "افق آنجاست که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود." تن به دریا داده ام و دیگر از آن زمین سخت و مطمئن خبری نیست. از آن کوه که راهی داشت و به فرازم می برد هم خبری نیست. ولی هنوز گستره ای هست که بر او تن بسایم. پهنه ای که به کنارش در می آیم و بر او موج می زنم. می طوفم و یا می گریم. مامنی که اجازتم می دهد لختی بر ساحل امنش بیاسایم. در این جای گاه، در این دریا، که من در آن غوطه ورم، ما در آن غوطه وریم، انسان امروز در آن غوطه ور است، تعلیق اصالت است. این تعلیق است که آزادی می بخشد، و من و ما به این تعلیق است که تعلق داریم. ... شاید روزی رسید که از آن ساحل امن هم دست شستیم. چنان که پیش تر با آن غار چنان کردیم. شاید که آن روز تا به انتهای این دریای بی منتها پیش رفتیم. شاید که آنجا آسمان را دیدیم. آسمان را که آغاز می شود. شاید... . م.ن. این نوشته تنها بهانه ای بوده است. - بهانه؟... - بهانه... - بهانه!؟... - آره...، بهانه... . - ؟؟؟ لبخندی می زنه و در حالی که سوار موتورش میشه و کاسکتش رو بر سرش می ذاره تکرار میکنه: "بهانه... . زیاد سخت نگیر... ." - مشکوک... . م.ن. چراغ رو روشن می کنم. به سالن می روم و پشت کامپیوترم می نشینم. هنوز یه دنیا کار دارم که باید انجامشان بدهم... . برام دعا کنین. فردا یه جلسه... . م.ن. زندگی جریان داره و اگه خودت رو به جریان اون بسپری... . اگه بخوای جلوش سد بزنی و برابرش بایستی... . اگه... . به هر حال هر کسی به سبک و سیاق خاص خودش زندگی می کنه... . تو دریا غوطه وریم و از دام بسیاری از آن چیزها که در بندمان می کشیده است رها شده ایم. دیگر این حس تعلیق نمی هراساندمان. آموخته ایم که برای زنده ماندن باید روح سیال آب رو بشناسیم، تن به اون بدیم و ... . برای شناور ماندن باید که دست و پا نزد و تقلا نکرد. برای شنا کردن باید که به رقص آمد و دست ها و پاها را به تناسب حرکت داد. برای بقاء باید رقصید. پ.ن. "م.ن."= میان نوشت. Saturday, April 12, 2003
باید وبلاگ خوبی از کار در بیاد. فرض بر اینه... .
Friday, April 11, 2003
Wednesday, April 09, 2003
Tuesday, April 08, 2003
کمتر از پنج دقیقه مونده به هشت صبح...
دیشب رو هم همچون شب های قبل بیدار بودم و مشغول کار... . گاهی هم به نیت استراحت و رفع خستگی آنلاین می شدم و یک به یک وبلاگ های دوستان رو می خوندم. غرق کار بودم و ترجیح می دادم که برای کسی کامنت نذارم... . دلم می خواست اگه چیزی می نویسم در هوشیاری کامل باشه. حتی وقتی که نوشته ئه سرین عزیز رو هم خوندم، با وجود محبتی که کرده بود و لینکی که در نوشته اش به وبلاگم داده بود، ترجیح دادم که موقتا چیزی ننویسم... . با خودم می گفتم: "هماد، فعلا روی کارِت تمرکز کن. فردا می تونی سر فرصت، و با آسودگی خاطر برای همه آن نوشته ها که می خواهی، برای همه آن وبلاگ ها، و برای همه آن دوستان نکته ای بنویسی و ... . میون وبلاگ ها پرسه می زدم که .... زمزمه ای شنیدم. صدایی می آمد. ندایی... . صدا به آرامی می گفت: "آرام آرام يادمان می رود. وقتی برايش نمی ماند. ... ." گوشم رو تیز کردم. صدا از وبلاگ نازلی بود. جلو رفتم. جلوتر... . مطلب رو که خوندم، کامپیوتر رو خاموش کردم. کاغذ و کتاب رو برداشتم و رفتم جلوی تلوزیون. فیلم داستان وست ساید (West side story) رو گذاشتم تو ویدئو و ... . کمی کار و کمی فیلم... . کمی فیلم و ... نه، دیگه کار فراموش شده بود... . تو ذهنم، با همه عالم و آدم صحبت می کردم. به خودم می گفتم: "خوب، بالاخره زندگی جریان داره... نمیشه که آدم همه چیز رو متوقف کنه... ." از خودم می شنیدم که می گفتم: "ولی کمی آن طرف تر، همین بیخ گوش تو، با فاصله ای به قدر فشردن دکمه ای از تلوزیون، یا...، جان های عزیزی، از تن ها به دَر می روند. کودکانی گریه می کنند و صدای فریادهایی از گلو به در نیامده به سکوت همیشگی بدل می شوند." ... فیلم به آخر رسید. پیش از اون که مهاجران پورتوریکویی به یاری آمریکایی ها، پیکر بی جان تونیِ مجارستانی الاصل رو از زمین بردارند، ماریا گفته بود که شما، همه شما، تونی من رو کشتید. با نفرتتون... . اسلحه ای رو که از جینی گرفته بود بالا آورده بود و گفته بود: "حالا من هم می تونم شما رو بکشم، بخاطر این که از نفرت لبریزم." فیلم تمام شد. داستان همچنان باقی ست. و من می نویسم... . زندگی جریان دارد و من به خودم، جامعه ام، محیط کارم، فردای خودم، فردای جامعه بشری و فرزندانم متعهدم... . باید به سر کارهایم برگردم... . باید بنویسم. کمی می نویسم و کمی کار می کنم. می نویسم و دیگر کار نمی کنم. دیگر حتی نمی نویسم. به خاطر می آورم که کسی می گفت: "این جنگ، جنگ زرگری ست." بانگ می زنم: "ننگ!!!" چشمانم تَر اَند، دندانهایم را به هم می فشارم و شرمم می آید از همه آن چیزها که در روزگارِ من می گذرد... . در روزگار ما. فیلم به پایان رسیده است و صدای نویز تلوزیون... . باید آماده شوم که بروم سرِ کار... . من به خودم، آینده ام و جامعه ام، جامعه بشری... متعهدم. ساعت تقریبا پنج دقیقه مونده به نه صبح... Monday, April 07, 2003
اگه بَرده بودم...
حتما به قیمت خوبی معامله می شدم. باور کنین. داشتن دندون سالم نشونه سلامته. دندون با جنس خوب و قوی هم نشونه قدرته جسمانی و خوش بنیه بودنه. به همین جهت هم بود که قدیما وقتی می خواستن برده ای رو معامله کنن، خریدار اولین کاری که می کرد معاینه دندوناش بود... . امشب به همراهی، و معرفی کاوه علیه رحمه - برادر نازنینِ نازنین - رفتم پیش یه دندون پزشک آشنا و قابل اعتماد (شوهر خاله شان). می دونید که...! آخه دندونی رو که تا به این اندازه روی قیمت موثر هست نمیشه به دست هر کسی سپرد. خلاصه... . ما شرح درد گفتیم و آقای دکتر هم به معاینه ناموس ما (فکر بد نکنید، منظور دندون های عزیز و نازنینم هستند.) پرداختند. حُکم حَکیم چنین بود: "دندان های خوب و کاملا سالمی داری... . آخرین دندون عقلت داره در میاد و یکی از ریشه های درد اونه... . اما جای نگرانی نیست... . خوشبختانه آخرین دندان عقلم هم فضای کافی برای رشد دارد و نیازی به عمل کردن و ... نیست!" بعد هم پرسیدند که آیا زیاد پیش میاد که دندان غروچه (قروچه یا ...) بکنم!؟ متاسفانه پاسخ مثبت بود. این ماه های اخیر، و خصوصا این چند هفته اخیر، بسیار تحت فشار بوده ام و نامردمی ها و بی انصافی ها و بخت ناخوشم بر این همه می افزودند... . به هر وصف... . آقای دکتر آینه ای به دستم دادند و توضیح دادند که تماس (Contact) دندانهای انتهایی ام با یکدیگر زیاد است. به این ترتیب، زمانی که دندانهایم را بر هم می فشارم، فشار دندانهای بالایی بر دندانهای پایینی (یا بر عکس) موجبات فشار به عصب، و در نتیجه خستگی و تحریک بیش از حد اش می شود. همان که چندیست تاب و توانم را بریده است. پ.ن. دکتر رفتم، دندونم سالمه، ولی دارم از درد دندون می میرم... . اگه این روند مُردن خیلی طولانی شد لطف کنین و از همدردی دریغ نکنین. پ.ن. اگه داشتن دندون عقل نشونه عاقل شدن باشه، من به میزان %(100x5/6) عاقل شده ام. (کسری با صورت پنج، و مخرج شش.) پ.ن. اعتراف می کنم که تا به این لحظه، درد دندون، به کل عقل از کله ام پَرونده... . پ.ن. حالا که عقل از کف داده ام، لااقل بروم که دنیای عشق و شباب و مستی رو تجربه کنم... . بدرود... ! پ.ن. نوشته ام که می خوام عوالم عشق و شباب و مستی رو تجربه کنم!؟ دروغه... . دروغ!!! تنها یک سوم (ثلث) شرایط مهیاست... . نه نوشیدنی دارم، و نه تو این دل صاب مرده... . بمیرم واسه خودم... . آی دندونم... . آی قلبم... .
آقا جان، اون روش حلی که می گویی چند تا ایراد مهم داره... .
از طرف دیگه روش حل من مزایایی رو داشت که اگه ذره ای انصاف داشته باشی؛ کاپ طلایی، و لقب هوشمند قرن رو به من می دهی... . خودت منصفانه قضاوت کن... . اين فرض که مردم شهر احمق نيستند، به اون معنی نیست که اونها هوشمند هستند. مخصوصا بیانگر بهره مندی شان از هوش ریاضی نمی باشد. ثانیا معلوم نیست که اگه این مردم به معنای واقعی دارای هوشمندی باشن (هوشمندی ای متفاوت از هوش ریاضی)، تحمل پیگیری هر روزه پیغام بی معنی رادیو رو داشته باشن و از اون بدتر هم این که بشمرن، و بعد به خاطر بسپرن که مثلا تو شهرشون 968 نفر رو با کلاه خاکی دیده اند. (که اگه اینطور باشه و حداقل هوشمندی انسانی، و آگاهی از روش حل مساله رو داشته باشن، تنها روز 969اُم به سراغ رادیو می روند. ولی این روش هم نیازمند مراجعه هر روزه به سررسید نامه، تقویم، و یا استفاده از یک روش هوشدار دهنده است که آن روز را برایشان مشخص کند.) همچنین این روش حل بر دو فرض اساسی استوار است. اول آن که طی دوره کلاه تازه ای خاکی نمیشه، و دیگر آن که چنان که اتفاقا از جمله مفروضات مساله هم هست، شخص تازه ای با کلاه خاکی وارد شهر نشود. اگه این دو فرض رو به مساله اضافه کنیم، مردم شهر باید کار و زندگی شان را تعطیل کنند و همه وقتشان را مصروف شمارش کلاه های خاکی شهر، ورق زدن تقویم، شمارش روزهای سپری شده، پاسداری از دروازه شهر، و ... کنند. اما راه حلی را که من پیشنهاد داده بودم، اولا زودتر نتیجه می داد، ثانیا به مردم شهر این اجازه رو می داد که آزادانه برای زندگی شون برنامه بذارن، و بیخودی هم به بهونه بررسی وضعیت کلاه هم دیگه، مزاحم هم نشن. در نهایت هم، این پاسخ به صورت مساله وفادار مانده بود. چرا که در صورت مساله قید شده بود که هیچ کلاه تمیزی شسته نشود، قید نشده بود که هیچ کلاه تمیزی خاکی نشود... . قربان شما، هوشمند قرن.
آقا جان، اوضاعی که وصف کرده ای اصلا جالب نیست.
امیدوارم که بتونی راه حل رو پیدا کنی. فقط به خاطر داشته باش که هر سوالی پاسخ نداره... . توضیح اضافه می تونه کار رو از اینی که هست خراب تر بکنه. کاری از دست من بر میاد!؟ یا این که بهتره فقط ساکت بمونم؟ سکوت، صبر امیدوارانه و دیگر هیچ. راستی، برنامه یکشنبه ها ساعت 3، یا 3:30 هنوز به راهه!؟ ممکنه که اون بتونه کمکی باشه!؟ پ.ن. اصلا بگو ببینم... . جنس مشکل و مساله، از گونه ایه که ممکنه دوستی از جنس گذشته بخوای، یا یاوری از جنس حال و آینده موثرتره!؟ پ.ن. چیزی ننویس. در این مورد تلفنی هم صحبت نکن. اگه فکر می کنی که لازمه، یه برنامه بذار ببینمت. Sunday, April 06, 2003
نامه ای خصوصی... برای مخاطب بخصوصی!!!
کی بود؟ کی بود؟ من نبودم... . هیچ کس حق نداره که کسی رو بکشه... . زندگی انسان ها عزیزه و محترم. ولی، اونچه که انجام دادنش نه تنها حق نیست، که بی شرمیه، قضاوت کردنه! اون هم که قربونش برم... . حالا همه با هم تکرار کنیم... کی بود؟ کی بود؟ من نبودم... . پ.ن. تا به حال شده یه خطایی رو بکنی، بعدش بری بالای منبر و انقدر در وصف بدی و ناپسندیش حرف بزنی که اصلا انگار نه انگار که اونچه رو تقبیح می کنی خودت هم انجام داده ای؟ انجام می دی... .
اعلام وضعیت فوق العاده خطرناک!...
(دوستان این اخطار رو جدی بگیرن لطفا... وضعیت از قرمز هم قرمزتر گزارش شده است... .) به ما خبر رسیده که وبلاگ های نازنین مان توسط والدین گرامی کشف و مورد مطالعه قرار گرفته اند... . اولا که از این راه دور می بوسمشان. ثانیا که من بچه خیلی خوبی ام. هیچ کار بدی هم نمی کنم. شب ها قبل از خواب دندونام رو می شویم و صبح ها هم که از خواب بیدار می شوم، دست و روم رو... . همه جا امن و امانه و قبض گاز - که دیروز به دستم رسیده است - مبلغش 18940 تومان می باشد. (خدا باقی قبض ها را به خیر بگذراند.) از زمانی که شرکت را رسما تعطیل، و دفتر را جمع کرده ام (بهمن ماه گذشته) تا به حال بلاوقفه به دنبال کار هستم. نگران نباشید...، هنوز نیازم نیامده است که برای گذران زندگی از دیوار کسی بالا بروم، ولی اگر که لازم هم شد، جای نگرانی نیست. شهر ما دیوارهای بسیار دارد. دوستتان دارم. همه تان از قول من هم دیگر را ببوسید. هماد. پ.ن. عکس دستهایم را برایتان می فرستم. باور کنید که از حلقه و نظایر آن هیچ خبری نیست. هر روز هم حداقل یک لیوان شیر می نوشم که خدای ناکرده بوی شیر از دهانم نرود. پ.ن. دوستان... پایان وضعیت فوق العاده و رفع خطر... . (جدی نگیرید لطفا...) پ.ن. اینطوری که بوش (منظورم رئیس جمهور آمریکا نیست. منظورم "بو - اش" است.) میاد به زودی میون لینک های سمت راست صفحه ام، لینک وبلاگ های پویا، شیرین، مامان و بابا رو هم خواهید دید... . خدا به خیر بگذرونه... . (اگه این اتفاق افتاد، یه وقت نرید چوقولیم رو بهشون بکنیدا...!!!) پ.ن. یا ضامن آهو... پ.ن. (آهو= آقا هماد وحشت زده...) Saturday, April 05, 2003
تا بوده و بوده...
چنین بوده... . تعطیلات که شروع میشه، برای خودت یه دنیا طرح و برنامه می ذاری که چنین می کنم و چنان. تعطیلات سر وقت به پایان می رسه و تو می مونی و ... قضاوت این که از فرصت تعطیلات تا چه اندازه توانسته ای برای باز سازی و آماده سازی خودت استفاده بکنی... . امروز بعد از ظهر جلسه مهمی دارم، امیدوار بودم که با استفاده از فرصت تعطیلات خودم رو به بهترین وجه برای این جلسه آماده خواهم کرد. به همان عادت که در ایام درس و مدرسه پیک بهاریم را - تکالیف نوروزی ام را - برای شب آخر تعطیلات می گذاشتم، و تا صبح را به کار نوشتن و رنگ کردن و ... می گذراندم، دیشب هم نخوابیدم و همچنان مشغول نوشتن و تایپ کردن و اصلاح کردن و پرینت گرفتن و ... ام. تعدادی هم کتاب از کتابخونه گرفته بودم که همه شان را دست نزده باز پس خواهم داد. نمی دونم که حالا باید قضاوت بکنم که سال را با امانت داری شروع کرده ام، یا این که بگویم سالم را بی برنامه و بی توجه به ظرفیت های محدود انسانیم ... . به هر وصف... نیمه شب دیشب، اتفاقی افتاد که نمی تونم در خصوصش به صراحت صحبت بکنم. نمی تونم هم که از کنارش بی اعتنا بگذرم. تنها بگویم که محبت و همدلی یک دوست، و دیدار دوستان که پیش تر دیده بودمشان، بارقه امیدی به دلم نشانده که چشم انداز سال 82 را برایم بسیار زیباتر و امیدوار کننده تر از پیش می نماید. زندگی زیباست... . زندگی بی دریغ زیباست. زندگی بی تردید زیباست... . زندگی در پیوند با دوستان هم دل و هم زبان زیباست. ... و من، از همه آنچیزها - و آن افراد - که زندگی را چنین زیبا کرده اند، سپاسگزارم. پ.ن. آنلاین شده ام که چند کلمه ای بنویسم. استراحتی بکنم، و باری دیگر، با امید، انرژی و اراده ای راسخ بر سر کار ناتمامم برگردم. گویا که نذر و تعهد دارم، رسم شب بیداری آخرین شب از ایام تعطیل، و دل نگرانی از کارهای به انجام نرسیده را به انجام برسانم.
آخ گفتی... .
آی دندونم... . دیگه حتی از استامینوفن کدئین و مفنامیک اسید هم کاری بر نمی آد...!!! من مامانم رو می خوام... . مامان!!! اون چی بود تو شهر قصه!؟ فیله چی می گفت!؟ - یه چیزی بدین... . ؟؟؟ Friday, April 04, 2003
رکسانای عزیز،
کامنت دونیت کار نمی کرد، پس به ناچار اینجا می نویسم... . از این که به دوتا از وبلاگ هایم لینک دادی سپاسگزارم. متاسفانه سوادم به آن حد نیست که بتوانم کمک موثری بکنم. تنها تصور می کنم که با تغییر پیش آمده در کُدهای javascript ای که در تمپلیتت کپی شده بودند، باید دسترسی ات به دیتابیس محل ذخیره سازی کامنت ها قطع شده باشد. اگر که اینطور باشد، کامنت هایت محفوظ خواهند بود. نگران نشو... . می تونی دوباره اصل آن کُدها را از سایت مادر بخوانی و در تمپلیتت کپی کنی. در مورد فونت ها هم مساله دشواری اتفاق نیافتاده...، ولی همانطور که در مورد کامنت دونی بهتر است از کمک کسی استفاده بکنی که حداقل هایی رو راجع به اینجور مسائل می دونه، در این مورد هم فکر می کنم که یه چنون کسی خیلی راحت بتونه کمکت بکنه... . Thursday, April 03, 2003
نسیم عزیز،
وقتی از همدلی ات با مردم اسیر در دام جنگ عراق می خوانم، حالت را کاملا درک می کنم. حق داری... . جنگ پدیده ای کثیف و منفور است. شوخی نیست، جان های عزیز و نازنینی در این جنگ از دست می روند... . شوخی نیست، کودکان زیادی در این جنگ بی پناه می شوند. شوخی نیست... . واقعیت است و واقعیتی ست تلخ! کابوس خاطرات و زخم های به جای مانده از این جنگ، برای سالیان در ذهن و خاطر انسان های آسیب دیده در آن خواهد ماند... . خشونت مهر نمی آفریند. شوخی نیست...، چند نسل طول خواهد کشید که رفتار پرورده های دوران خشونت، دوران جنگ و مرگ - نسل کودکان و نوجوانان امروز عراق - از آثار و تبعات اش رهایی یابند!؟ کودکی که پرورده دوران جنگ و خشونت باشد، چه میزان احتمال دارد که به پدر و مادری حامی و سالم بدل بشود؟ این را در مورد افغانستان هم پرسیدم. ... و تو دانشجوی رشته روانشناسی هستی... . تو پاسخم بگو. ... . از ابتدای تاریخ بشر، جنگ و خون ریزی بوده است. امروز هم چشمان ناباور من و تو نظاره گر جنگ و خشم و خون ریزی اند. افسوس و صد افسوس که می توانیم باور بکنیم که نسل هایی پس از ما هم ناظر این گونه از تجارب تلخ، و وقایع ننگینی نظیر این خواهند بود. ... آشَنایی ما هیچ زمان به آن حد نرسید که فرصتمان دهد همدیگر را آن گونه که شاید، بشناسیم. از آشنایی ما با هم، و تجارب مشترکی که با دوستان مشترکمان داشتیم دیری نگذشته بود که تو پی آینده ای خواسته، راهی سفر شدی و...، ولی... من انسان شاد و سرزنده ای رو به خاطر می آورم که هر کجا بود بذر شادی می پراکند. دختر زیبایی را که باغ وجودش همیشه از گل لبخند شکوفا بود... . انسانی که وجودش از شور بی پایان زندگی لبریز بود. نسیم عزیز، زندگی واقعیتی ست که خوشبختانه همچنان جریان دارد. بومی که اگر به رنگ و نقش شور و عشق و مهر وعاطفه بیاراییم اش، می تواند بر این مخروبه های جنگ و خشم، بذر امید بکارد. خاطرم هست که شعر می خواندی و شعر می سرودی... . سیاوش رو به شهادت می گیرم که می گفت: "گفته بودم زندگی زیباست. گفته و ناگفته، ای بس نکته ها کاینجاست. آسمان باز؛ آفتاب زر؛ باغهای گل؛ دشتهای بی در و پیکر؛ سر برون آوردن گل از درون برف؛ تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛ بوی خاک عطر باران خورده در کهسار؛ خواب گندم زارها در چشمه مهتاب؛ آمدن، رفتن، دویدن؛ عشق ورزیدن؛ در غم انسان نشستن؛ یا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛ کارکردن، کار کردن، آرمیدن، چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن؛ جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن. گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛ همنفس با بلبلان کوهی آواره، خواندن؛ در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن؛ نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛ گاه گاهی، زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته، قصه های در هم غم را ز نم نم های بارانها شنیدن؛ بی تکان گهواره رنگین کمان را، در کنار بام دیدن؛ یا شب برفی، پیش آتش ها نشستن، دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن... آری، آری، زندگی زیباست. زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست. گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست. ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست." امیدوارم، یک بار دیگه زبانه های سرخوش و سوزان شعله وجودت به رقص بیایند. امیدوارم که گرمی وجود تو، گرمی وجود من، او...، ما...، بر این سرمای سخت ولی گذرا فائق بیایند. امیدوارم اون ساعت زندگی مون که اریش فروم (اریک فروم) از اون یاد می کنه به خواب نره... . یه شروع تازه... . یه شاخه زیتون. تکه پارچه ای سفید. کبوتری که ... . زندگی را شعله باید بر فروزنده؛ شعله ها را هیمه سوزنده. جنگلی هستی تو، ای انسان! جنگل، ای روییده آزاده، بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان، آشیانها بر سر انگشتان تو جاوید، چشمه ها در سایبانهای تو جوشنده، جان تو خدمتگزار آتش... سر بلند و سبز باش، ای جنگل انسان! گوش می کنم،... . می شنوی؟ صدا می یاد... . یه "ندا"ی آشنا... . صدا میگه زندگی جریان داره، واقعیت داره، و تا زمانی که در دل ها شور زندگی باشه، امید به ساختن دنیایی آراسته به ... و لبریز از ... صلح و مهر و دوستی هم هست.
باز خوانی
سعی می کنم که بنویسم، ولی بی پرده بگویم که بیانش به صورت نوشته برایم کمی دشوار است. با این وصف سعی خودم رو می کنم... . نوشته ای: "اما اين نو بودن در نهايت به چيزي همگرا ميشود. نهايتي و نتيجهاي که اين آدمهاي جديد را مثل قبليها، درون کشوها و کلاسهاي متفاوتي در ذهنت قرار ميدهد. البته تا جايي که امکانش هست!به نظر تکرار است و تکرار." 1- تا به اندازه ای که رامین را از دریچه نوشته هایش شناخته ام، پسری ست که قلم خوب و نسبتا دقیقی دارد... . اگر همین دقت در به کارگیری تعبیر کشو و کلاس های ذهنی برای انسان ها هم به کار رفته باشه، برای من غریبه. چون هر کدوم از این آدم ها و تاثیراتی که بر زندگی هر فرد می گذارند، همواره به عنوان عنصری عامل و فعال در زندگی فردی اش حضور و نقش دارند. (هر چند که این حضور عینی و فیزیکی نباشد.) 2- به نظر من این گونه از تجارب که موجب توسعه و رشد زندگی انسان می شوند، نسبت به هم واگرا هستند و هر کدامشان بعدی از وجود انسان را به او نشان می دهند، (اگر که خلاف این بود موجب توسعه نمی شدند.) هر چند که نتیجه شان همگرایی تعریف هر فرد از فردیتش و شخصیتش باشد. (آن توسعه و این رشد.) 3- و در نهایت، از تصور آن که این همه به نظر تکرار بیاید سخت بیمناکم و از باور و پذیرشش می گریزم. اما به نظرم می آید که در نتیجه گیری نهایی این نوشته، تکراری بودن این تجارب فرض گرفته شده است.
محمد،
من بالاخره نفهمیدم که این حافظه من دوستمه، یا دشمنم...؟ ولی یه چیزایی یادم اومد... . گمونم فهمیده باشم که مساله چی بوده... . از حالا به بعد فقط باید دنبال راه حل بگردم. پ.ن. درود و لعن توامان بر این حافظه!!!... پ.ن. (چندین ساعت بعد اضافه شد:) پس مسائله این هم نیست... . باشه... . باز هم فکر می کنیم ببینیم به کجا می رسیم.
نی دولت دنیا به ستم می ارزد
نی لذت مستی اش الم می ارزد نه هفت هزار ساله شادی جهان این محنت هفت روزه غم می ارزد
وقتی کسی برای نوشته ای صندوق کامنت نمی ذاره...
منظورش اینه که علاقه مند نیستم در این مورد نظر شما رو بدونم. مگر این که به صراحت خلافش رو بیان بکنه. چند وقتیه که اژدهای شکلاتی هم علاقه مند نیست که در مورد نوشته هاش صدای کسی رو بشنوه. خواسته اش محترمه... به همین جهت هم با این که از این نوشته اش خیلی خوشم اومده و می خواستم که راجع به آن نکته ای بنویسم، پشیمون شدم. نمی نویسم، ولی به همه پیشنهاد می کنم که حتما بخوننش.
از زمان آشناییم با وبلاگ رامین دیری نمی گذرد. ولی از نوشته هایش خوشم می آید. این نوشته اش هم که دیگه اصلا انگار که حرف دلم بود!... (البته اگر که از 2-3 خط آخرش صرف نظر کنم. با اون 2-3 خط آخری اصلا موافق نیستم. حداقل دلم نمی خواد که اینطور باشه... .)
آقا جان
حالا ما یه غلطی کردیم و به کنایه به رفیقمون یه چیزی گفتیم... . مخاطبمون هم فقط و فقط خودش بود. من گفتم، اون هم فهمید که منظور من چیه و به چی اشاره می کنم. حالا می خوام ببینم که آخه این وسط تو چی کاره ای که آمده ای مچ بگیری!؟ بفرما... مچ باریک و شکستنی ما در خدمت شما... . دستمو رو کردی. تو مشت گره کرده ام هیچی ندارم. آفرین. حالا همه می دونن که ما با دست خالی کُری می خونیم و چیزی تو چنته نداریم. دیگه چیکار کنم که یه وقت خدای ناکرده عقده ای به دلتون نمونده باشه!؟ ... .
Wednesday, April 02, 2003
ببینم، از میون شما کسی هست که...
بتونه به من بگه موثرترین شرایط گره زدن سبزه چه شرایطیه!؟ از نظر زمان، نوع گره، نوع سبزه و ... . پ.ن. (اضافه شده در اولین ساعات 14 فروردین 1382) با این حساب اگه رو دست مامان بابامون موندیم و کارمون به خمره و ... کشید نپرسید که چرا ها!؟ نگید مال بد بوده و بیخ ریش صاحابش مونده ها... . بگید از میون دوستاش یکی پیدا نشد که بهش راه و رسم صحیح گره زدن رو یاد بده... . (حالا البته گیریم که گره زدن رو هم یادمون می دادین، خودتون باید زحمتش رو می کشید و سبزه را هم می آوردید.)
تو عمرم کمتر پیش اومده بود...
که این همه فیلم فیلم خوب پشت سر هم ببینم. اما نکته خوبش ختم این فیلما با فیلم La fille en rouge بود. معنی اسم فیلم رو نمی دونم، ولی یه فیلم کمدی دهه هشتادی (یا نهایتا اوایل نود) بود از Didi، به زبان انگلیسی. نمی دونم که چه چیز خنده داری داشت...، شاید هم می دونم ولی نمی تونم بگم... به هر حال من که باهاش کلی حال کردم. کلا مودم رو عوض کرد... . Tuesday, April 01, 2003
دیگری
اخلاقم؟... اخلاقم بهتر شده. اما هنوز موفق نشدم يک کار مهم بکنم. صحبت با يک دوست که خيلي وقته، نتوانستم صحبت کنم با او.
لامپِ چراغ مطالعه ای که تو اتاق خوابم دارم سوخته بود. عوضش کردم و چون لامپ 25 گیر نیاوردم، تنها لامپی رو که تو خونه داشتم جاش بستم. یه لامپ صد!!! شب که می خوابم تا صبح روی سرم روشن می مونه. حداقل این چند شب که اینطور بوده... . دارم فکر می کنم که اگه همینطور پیش برم ممکنه روشن فکر بشم... . چیکار کنم!؟
نامه ای به دوست عزیزم، غریبِ آَشنا - شماره سه
یه بحث و صحبت ساده و دوستانه بود. با هم از قضاوت کردن و داوری های ارزشی حرف می زدند. این که چطور بعضی وقت ها مردم به قضاوت هم دیگه می پردازن و این کار چه اندازه ناپسنده!... به این که ریشه های این حرکت چی می تونه باشه، و بالاخره از این می گفتند که آیا می توان به طور مطلق از قضاوت کردن دیگران پرهیز کرد، یا نه!؟ اگه نه، حدود و صغور قضاوت ها چطور می تونه باشه که... . دلم پر بود و احساس می کردم یه دنیا حرف دارم واسه گفتن. ولی نمی شد حرفی زد. صدام از گلوم در نمیومد. بغض گلوم رو می فشرد و اشک در چشمهام حلقه زده بود. دست کردم توی کوله ام و شاخه یاس سفیدی رو که تو کوله ام بود در آوردم که بهشون هدیه بدم. پشتشون به من بود و ازم دور می شدند. خواستم صداشون کنم که ... . صدام هنوز هم در نمی آمد. رفتم تو پارک نشستم و قلمم رو در آوردم. یه نامه نوشتم. یه نامه به تو دوست عزیزم، غریب آشنا. اون تو برات نوشتم: دوست من، نه می شناسمت و نه که می شناسی ام. از اونچه که بر من گذشته نمی دانی و من هم از آنچه که بر تو گذشته بی خبرم، ولی حالت رو خوب می فهمم. تویی که اینطور خشمگین این نوشته همچنان در دست ساختمان است. البته نه امشب و الان. فعلا مجددا آمپرم زده بالا... ؛)
آهای جماعت....
بیاین که این دل عاشق می خواد یه اعترافی بکنه... . اعتراف می کنم که باز هم کتریم سوخت. اینبار دیگه به حال و روزی افتاده که می تونم به عنوان اثر باستانی و عتیقه ای از عتیقه های شهر سوخته یا کوه خواجو (یادم رفته، درستش کوه خواجه است، یا کوه خواجو!؟) آبش کنم.
حال دل با تو گفتنم هوس است خبر دل شنفتنم هوس است طمع خام بین که قصه فاش از رقیبان نهفتنم هوس است شب قدری چنین عزیز و شریف با تو تا روز خفتنم هوس است وه که دردانه ای چنین نازک در شب تار سفتنم هوس است ای صبا امشبم مدد فرمای سحرگه شکفتنم هوس است همچو حافظ به رغم مدعیان شعر رندانه گفتنم هوس است. یه بلوز زرد رنگ پوشیده ام، حسابی تیپ زده ام و آمده ام پای اینترنت. وب کم ام رو هم روشن کرده ام به هزار و یک امید!... همه چیز آماده است که اگر تو بیایی... مگر یه چیز، الان که این رو می نویسم ساعت 1:10 صبح است و تو طبق عادت پیش از ساعت یازده شب می خوابی. |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||